انگشتر محسن احمدی     همیشه از بچگی به خاطر سر به هوا بودنم مورد سرزنش همه قرار می گرفتم ولی یکی نبود درک کنه که سر به هوا نیستم بلکه دغدغه های فکری بیش از حد سنم تمام هواسم رو مشغول کرده. تو زندگیم هم تمام مدارکم المثنی است تازه شانس آوردم که الثالث رو هم المثنی می زنند و گرنه الان شناسنامه و کارت دانشجوییم به جای المثنی، الرابع روش خورده بود. الان هم نزدیک 1سال و 4 ماه هست، کارت ملی ندارم که به همراه کارت دانشجویی ویک سری مخلفات دیگه تو مسجدالنبی یادگاری جا گذاشتم این روزهاست که یه برچسب المثنی بزنند رو پیشونیم، شاید هم زدند خودم خبر ندارم.

 در مقوله ی خراب کردن هم ماشالله ید طولایی دارم که رستم نبیند به خواب به خصوص که با پیشرفت تکنولوژی همیشه یه وسیله به اسم تلفن همراه دم دستمه، طوری که دیگه دوستام از خریدن گوشی که قیمتش بالا 50000تومن باشه منعم کرده بودند. یادمه گوشی vivaz تازه اومده بود 150000تومن بیشتر نداشتم که دل و به دریا زدم و دفتم 350000تومن دادم گوشی اما حیف که بیشتر از یک ماه نتونست دوام بیاره. وسط بازی فوتبال دستم بود که ییهو توپ خورد بهش و فوقع ما وقع، نکته جالب این بود که وقتی برای تعمیر بردمش( علاءالدین) طرف گفت بیا داداش این یه گوشی سالم، همین بلا رو جلو چشمام به سر این یکی بیار من یکی دیگه آک بهت می دم.

     به همین دلیل که هیچ چیز تو دستم دوام نمی آورد وقتی پدر و مادرم می پرسیدند که این رو از کجا آوردی؟ می گفتم برا یکی از دوستامه و وقتی که سیکل یک ماه خودش رو طی می کرد از نظر پدر و مادرم طبیعی بود که دیگه پسش دادم. آذر ماه بود که با اندک پس اندازی که داشتم یه لپ تاب سبک خریدم برای همه جای تعجب بود که این چه جور چند ماه دست من دوام آورده، زد و اول فروردین هم یه گوشی htc گرفتم و خیلی کیفور از اینکه چند وقته هردو تاشون رو دارم.

     به دلیل اعزام پدر و مادرم به سفر حج برای خداحافظی رفتم کرمانشاه، شبش(5/3/1390) نزدیک ساعت 22 بود که خواستم برگردم دانشگاه رفتم اول ورودی شهر که همیشه ماشین های بین شهری می ایستند ماشین برای همدان آمده رفتن بود منم سوار شدم و .....

     سوار شدم و چشمت روز بد نبینه 10 کیلومتر بیشتر نرفت که پیچید تو انحرافی و چاقو رو گذاشت زیر گلوم و اونجا بود که فکر کنم برای اولین بار تو زندگیم تسلیم شدم و نامردی نکردن لپ تاب، گوشی، یه انگشتر 11گرمی طلا (که حالا شاید بعدا در موردش بگم)، کارت عابر بانک و یه سری خرت و پرت رو بردند اما همه این ها به کنار انگشتر شرف و شمس معروفم رو هم که دستم بود نامردا به زور از دستم در آوردند و هرچی گفتم این رو نبرید، گوش شون بدهکار نبود و کار خودشون رو کردند این انگشتر هم از اونجایی که تبرک حضرت ماه بود برام خیلی با ارزش بود اما دیگه اون موقع هیچی از دستم برنمی اومد.

     حالا اعتقادم اینه که پیش اومدن این قضیه نه تقصیر خودم بود و نه اون دزد های بدبخت و...همه چیز زیر سر این گوشی جدید بود که سیکل یک ماهش تموم شده بود، ولی این گوشی علاوه بر خودش یه سری چیز دیگه وانگشتر مورد علاقه ام رو هم با خودش برد. شاید باورش سخت باشه هنوزم که هنوزه احساس می کنم خوابم و اون صحنه مثل کابوس جلو چشمامه، انتظار دارم که یه نفر از خواب بیدارم کنه اما باید با واقعیت کنار اومد و حقیقت رو پذیرفت. الحمدا... لطف خدا همیشه شامل حالم بوده که اجازه نداده بخاطر این مسائل، حتی کوچکترین احساس ناراحتی بهم دست بده چرا که هر اتفاقی هم که باشه دیگه نمی شه کاریش کرد و کار درست اینه که درصدد جبرانش برآییم. و به قول خودم: رفته بودم کرمانشاه برگشتم، هنوز هم توی این بازی به من می گن سرلشگر.

     اما جدا یه سری اطلاعات، فایل ها و ... داشتم که برای جمع آوریشون خیلی این ور و اون ور رفته بودم ولی آدم نامرد توی هر سنفی هم که بگردی بین بدترین هاشون هم مرد پیدا می شه یکم مردانگی هم بد نیست حتی برای دزدش!!! همه چی رو بردی انگشتر شرف الشمس م رو بی خیال می شدی.