سال 91 در نگاهی کوتاه...
عجب سالی بود...
فروردین:
فروردین ماه به علت مشکل شخصی ای که برایم پیش امده بود ترجیح دادم به دور از هر هیاهویی وتنها باشم,به همین دلیل فقط روز اول عید رو کنار خانواده بودم که البته لحظه سال تحویل رو باید ازش فاکتور گرفت, چون یکی از بهترین سال تحویل های زندگیم رو در کنار مزار شهدای گمنام طاق بستان کرمانشاه گذراندم و بعد هم بلافاصله عازم تهران شدم و چند جلسه ی را در اوج تعطیلات نوروز با مدیر کل امورفرهنگی وزارت علوم و همچنین مشاورین ایشان داشتم و بعد از ان بود که عازم ملایر برای عزلت نشینی شدم.
اردیبهشت:
با اتفاقات ناخوشایندی که در دانشگاه و سطح شهر افتاده بود و همچنین انتخابات دور دوم مجلس ملایر شدیدا درگیر بودم و در این بین اگر کمک دوستام نبود بالاخص رضا ترابی مطمئنا زیر مسئولیت سنگین انتخابات شانه خالی می کردم, البته در این بین هیچ گاه نقش توطئه آمیز یک سری از دوستان و مسئولان را هرگز فراموش نخواهم کرد که تا جایی که توانستند چوب لای چرخ ما کردند اما بعد از رای آوردن آریایی نژاد به قولی ماست به کیسه کردند.
یکی از بهترین کارایی که در این ایام به اون مشغول بودم بی شک کمک برای برپایی نمایشگاه ایام فاطمیه بود که یاد گل بازی هایش بخیر...
اما مهم ترین اتفاق این ماه از سرگیری ارتباط با یکی از دوستانی که به دلیل انتخابات جاد ملایر روابطمون به سمت تیرگی رفته بود,بود که دست دوستان منافق صفتی که این وسط از شروع مجدد ارتباط ما خبر نداشتند رو شد.
خرداد:
کلا خرداد ماه سرنوشت سازی هست و اگه دقت کنید مهم ترین تحولات نظام هم همیشه تو خرداد بوده و تا جایی که حضرت امام می فرمایند: "انتظار فرج از نیمه خرداد می کشیم "و این مسئله هم بد جوری با من عجین شده, 4 خرداد ماه شب توسط 4 نفر ناشناس دزدیده شدم و یک خاطره سیاه از این ماه برای همیشه در ذهنم نقش بست و علی رغم تمام سفارش هایی که روی پرونده شده بود همچنان نیروی انتظامی در حال پیگیری است که البته قول هایی هم داده شده که ان شاالله تا قبل از ظهور این پرونده بسته خواهد شد.
تیر:
بعد از کلی پیشنهاد تصمیم گرفتم در یکی اداره ای مشغول به کار شم, اما کلا فکرم درگیر همون مسئله شخصی ه بود و اصلا نمی تونستم ازش فاصله بگیرم, که نفهمیدم چی شد! چشمم رو باز کردم دیدم تو حرم امام رضا م, نفهمیدم چه جور شد که ضرب الاجلی خودم رو به مشهد رسوندم و اصولا سفرهام کلا هم کم هزینه از اب در میاد با 57هزار رفتم و بر گشتم و تقریبا 4 روز هم اونجا بودم, که نایب الزیاره همه هم بودم,
یه کار قشنگی که کردیم طرح 313 بود که تویه این طرح 313 ختم قران و 3130000 هزار صلوات برای ظهور اقا ختم شد و در جشن اختتامیه یه چیزی نزدیک به 8هزار نفر حضور داشتند و تقریبا جمعیتی نزدیک به 23هزار نفر هم تویه طرح شرکت کردند.
مرداد:
ماه مهمانی الهی+اوج کارهای محل کار+ترم تابستانه+امدن دوستان دوران دبیرستان به ملایر+همون مسئله شخصیه+افتتاح خبر گزاری صدای دانشجو و از همه مهم تر مسابقات المپیک برداشت آزاد خودتون حساب کنید عجب ماه سنگینی بود
از یه طرف زلزله تبریز هم بر غم اندوه اخر ماه افزود.
شهریور:
این ماه رو بیشتر به ایران گردی مشغول بودم و هیچی کم نگذاشتم ملایر-اصفهان-کاشان-اصفهان-قم-تهران-ساری-آذربایجان-کنگاور-گودین-کرمانشاه و...
و این مسیر رو طی کردم.(bazyafte.blogfa.com/post/47)
البته بی انصافی یک سری به اصطلاح دوست و یک سری از دوستان و به خصوص خانم "....." را نیز در این ماه برای من تا ابد ثبت شد.
در این ماه دوباره یک سری تنش متاسفانه که بر حول رفتار منافق گونه یک خانم می گشت باعث شد برای مدتی هرچند کوتاه بین من و دوستانم بیه سمت تیرگی برود.
و شاید جنگجالی ترین کاری که در این ماه انجام دادم همون پوشیدن لباس خرگوش بود که اخرش هم نفهمیدم چرا خیلی از اقایان, حتی بعضا بعد از یک ماه به واکنش وادار کرد(bazyafte.blogfa.com/post/50)
مهر:
ماه نسبتا ارامی بود ولی خیلی شلوغ; از یک طرف برنامه های مختلفی رو به مناسبت سالگرد حضور حضرت اقا در کرمانشاه داشتیم, از طرف دیگه اردوی راهیان غرب بود که ماه عسل ان در خدمت بودن حاج سعید قاسمی بود اما مهم ترین اتفاقی که شاید توی این ماه افتاد برگزاری انتخابات جامعه اسلامی ملایر بود که در اوج ارامش برگزار شد
آبان:
همیشه ابان برای من ماه خلوتی بود اما امسال سنگینی خاصی داشت, درگیر برگزاری کنگره بین المللی شعر مقاومت اسلامی بودم,یعنی چون پدرم دبیر همایش بود من هم تو دبیرخانه کمک پدرم میدادم و از 20 کشور جهان همه گرد هم امده بودند که شب قبل از افتتاحیه رفتم منزل پدربزرگم برای صله رحم که پدر بزرگم در حالی که مهر نماز شب اخر را از پیشانیش برداشتم تو بغلم جان داد
به جرات میگم پدربزرگم رو از پدرم بیشتر دوست داشتم و یه غم سنگینی به دلم نشست
آذر:
برگ جدیدی از فعالیت های سیاسی در دفتر زندگیم شکل گرفت و فعالیت های سیاسی که از پیش داشتم منسجم تر شد و رنگ و روی جدی تر و با برنامه تری به خودش گرفت
دی:
تنها کاری که در این ماه انجام دادم درس خواندن بود
بهمن:
این ماه رو بیشتر سعی کردم در کنار خانواده باشم, بیشتر به مادربزرگم کمک می کردم تا بخوام ببینم باز احمدی نژاد در کجای ایران دسته گلی جدید به اب داده است
راهپیمایی 22 بهمن امسال هم یکی از با شکوهترین روزهای امسال و حتی زندگیم بود و خیلی از دوستام رو که خیلی وقت بود ندیده بودم را بار دیگر به برکت جمهوری اسلامی دیدم و به قولی به راستی" همه امده بودند."
اسفند:
یکی از افسوس های اسفند امسال نرفتن به راهیان نور بود, اما اسفند ماه هم ماه ارام و خاموشی بود و اتفاق یا برنامه خاصی صورت نگرفت, الا شروع مجدد ارتباط با یکی از دوستان که بر اثر بی اخلاقی یه نفر دیگه بین ما تیره شده بود.
ترین های امسال:( در این قسمت حضرت ماه را فاکتور گرفتم)
بهترین دوست: رضا ترابی
مردترین: محمد تقی اسدی
منافق ترین: اقای ------ ------ و خانم---- -------
محبوب ترین شخصیت سیاسی: سردار پرویز سروری
بهترین کار: مجری جشن میلاد امام رضا
اخلاقی ترین: حاج شهاب عظیمی
بهترین رویداد: اشنای یا اقای جلال زارع و اقای بابایی
بدترین روز: فوت پدربزرگم
بهترین روز: از سر گیری ارتباط مجدد با سید سجاد
بهترین آشنایی: شروع رفاقت با عرفان کمندانی
رفیق ترین رفیق: مهدی رضاپور
بهترین هم خانه ای: عبدالرحمن شریفی,حمزه مرادی,صابر امیریان,سعید حسین پور,موسی بذرافشان و حامد پریانی
طنز پرداز ترین: حمزه مرادی
عدالتخواه ترین: بین این دو گزینه مردد بودم(جلال عباسیان/امیرحسین ثابتی)
بهترین مداح: بین این دو گزینه مردد بودم(کربلایی یوسف زندیه/کربلایی علی اصغر یعقوبی)
بهترین فوتبال: رئال و منچستر
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست،