سال 91 در نگاهی کوتاه...


عجب سالی بود...
فروردین:
فروردین ماه به علت مشکل شخصی ای که برایم پیش امده بود ترجیح دادم به دور از هر هیاهویی وتنها باشم,به همین دلیل فقط روز اول عید رو کنار خانواده بودم که البته لحظه سال تحویل رو باید ازش فاکتور گرفت, چون یکی از بهترین سال تحویل های زندگیم رو در کنار مزار شهدای گمنام طاق بستان کرمانشاه گذراندم و بعد هم بلافاصله عازم تهران شدم و چند جلسه ی را در اوج تعطیلات نوروز با مدیر کل امورفرهنگی وزارت علوم و همچنین مشاورین ایشان داشتم و بعد از ان بود که عازم ملایر برای عزلت نشینی شدم.
اردیبهشت:
با اتفاقات ناخوشایندی که در دانشگاه و سطح شهر افتاده بود و همچنین انتخابات دور دوم مجلس ملایر شدیدا درگیر بودم و در این بین اگر کمک دوستام نبود بالاخص رضا ترابی مطمئنا زیر مسئولیت سنگین انتخابات شانه خالی می کردم, البته در این بین هیچ گاه نقش توطئه آمیز یک سری از دوستان و مسئولان را هرگز فراموش نخواهم کرد که تا جایی که توانستند چوب لای چرخ ما کردند اما بعد از رای آوردن آریایی نژاد به قولی ماست به کیسه کردند.
یکی از بهترین کارایی که در این ایام به اون مشغول بودم بی شک کمک برای برپایی نمایشگاه ایام فاطمیه بود که یاد گل بازی هایش بخیر...
اما مهم ترین اتفاق این ماه از سرگیری ارتباط با یکی از دوستانی که به دلیل انتخابات جاد ملایر روابطمون به سمت تیرگی رفته بود,بود که دست دوستان منافق صفتی که این وسط از شروع مجدد ارتباط ما خبر نداشتند رو شد.
خرداد:
کلا خرداد ماه سرنوشت سازی هست و اگه دقت کنید مهم ترین تحولات نظام هم همیشه تو خرداد بوده و تا جایی که حضرت امام می فرمایند: "انتظار فرج از نیمه خرداد می کشیم "و این مسئله هم بد جوری با من عجین شده, 4 خرداد ماه شب توسط 4 نفر ناشناس دزدیده شدم و یک خاطره سیاه از این ماه برای همیشه در ذهنم نقش بست و علی رغم تمام سفارش هایی که روی پرونده شده بود همچنان نیروی انتظامی در حال پیگیری است که البته قول هایی هم داده شده که ان شاالله تا قبل از ظهور این پرونده بسته خواهد شد.
تیر:
بعد از کلی پیشنهاد تصمیم گرفتم در یکی اداره ای مشغول به کار شم, اما کلا فکرم درگیر همون مسئله شخصی ه بود و اصلا نمی تونستم ازش فاصله بگیرم, که نفهمیدم چی شد! چشمم رو باز کردم دیدم تو حرم امام رضا م, نفهمیدم چه جور شد که ضرب الاجلی خودم رو به مشهد رسوندم و اصولا سفرهام کلا هم کم هزینه از اب در میاد با 57هزار رفتم و بر گشتم و تقریبا 4 روز هم اونجا بودم, که نایب الزیاره همه هم بودم,
یه کار قشنگی که کردیم طرح 313 بود که تویه این طرح 313 ختم قران و 3130000 هزار صلوات برای ظهور اقا ختم شد و در جشن اختتامیه یه چیزی نزدیک به 8هزار نفر حضور داشتند و تقریبا جمعیتی نزدیک به 23هزار نفر هم تویه طرح شرکت کردند.
مرداد:
ماه مهمانی الهی+اوج کارهای محل کار+ترم تابستانه+امدن دوستان دوران دبیرستان به ملایر+همون مسئله شخصیه+افتتاح خبر گزاری صدای دانشجو و از همه مهم تر مسابقات المپیک برداشت آزاد خودتون حساب کنید عجب ماه سنگینی بود
از یه طرف زلزله تبریز هم بر غم اندوه اخر ماه افزود.
شهریور:
این ماه رو بیشتر به ایران گردی مشغول بودم و هیچی کم نگذاشتم ملایر-اصفهان-کاشان-اصفهان-قم-تهران-ساری-آذربایجان-کنگاور-گودین-کرمانشاه و...
و این مسیر رو طی کردم.(bazyafte.blogfa.com/post/47)
البته بی انصافی یک سری به اصطلاح دوست و یک سری از دوستان و به خصوص خانم "....." را نیز در این ماه برای من تا ابد ثبت شد.
در این ماه دوباره یک سری تنش متاسفانه که بر حول رفتار منافق گونه یک خانم می گشت باعث شد برای مدتی هرچند کوتاه بین من و دوستانم بیه سمت تیرگی برود.
و شاید جنگجالی ترین کاری که در این ماه انجام دادم همون پوشیدن لباس خرگوش بود که اخرش هم نفهمیدم چرا خیلی از اقایان, حتی بعضا بعد از یک ماه به واکنش وادار کرد(bazyafte.blogfa.com/post/50)
مهر:
ماه نسبتا ارامی بود ولی خیلی شلوغ; از یک طرف برنامه های مختلفی رو به مناسبت سالگرد حضور حضرت اقا در کرمانشاه داشتیم, از طرف دیگه اردوی راهیان غرب بود که ماه عسل ان در خدمت بودن حاج سعید قاسمی بود اما مهم ترین اتفاقی که شاید توی این ماه افتاد برگزاری انتخابات جامعه اسلامی ملایر بود که در اوج ارامش برگزار شد
آبان:
همیشه ابان برای من ماه خلوتی بود اما امسال سنگینی خاصی داشت, درگیر برگزاری کنگره بین المللی شعر مقاومت اسلامی بودم,یعنی چون پدرم دبیر همایش بود من هم تو دبیرخانه کمک پدرم میدادم و از 20 کشور جهان همه گرد هم امده بودند که شب قبل از افتتاحیه رفتم منزل پدربزرگم برای صله رحم که پدر بزرگم در حالی که مهر نماز شب اخر را از پیشانیش برداشتم تو بغلم جان داد
به جرات میگم پدربزرگم رو از پدرم بیشتر دوست داشتم و یه غم سنگینی به دلم نشست
آذر:
برگ جدیدی از فعالیت های سیاسی در دفتر زندگیم شکل گرفت و فعالیت های سیاسی که از پیش داشتم منسجم تر شد و رنگ و روی جدی تر و با برنامه تری به خودش گرفت
دی:
تنها کاری که در این ماه انجام دادم درس خواندن بود
بهمن:
این ماه رو بیشتر سعی کردم در کنار خانواده باشم, بیشتر به مادربزرگم کمک می کردم تا بخوام ببینم باز احمدی نژاد در کجای ایران دسته گلی جدید به اب داده است
راهپیمایی 22 بهمن امسال هم یکی از با شکوهترین روزهای امسال و حتی زندگیم بود و خیلی از دوستام رو که خیلی وقت بود ندیده بودم را بار دیگر به برکت جمهوری اسلامی دیدم و به قولی به راستی" همه امده بودند."
اسفند:
یکی از افسوس های اسفند امسال نرفتن به راهیان نور بود, اما اسفند ماه هم ماه ارام و خاموشی بود و اتفاق یا برنامه خاصی صورت نگرفت, الا شروع مجدد ارتباط با یکی از دوستان که بر اثر بی اخلاقی یه نفر دیگه بین ما تیره شده بود.
ترین های امسال:( در این قسمت حضرت ماه را فاکتور گرفتم)
بهترین دوست: رضا ترابی
مردترین: محمد تقی اسدی
منافق ترین: اقای ------ ------ و خانم---- -------
محبوب ترین شخصیت سیاسی: سردار پرویز سروری
بهترین کار: مجری جشن میلاد امام رضا
اخلاقی ترین: حاج شهاب عظیمی
بهترین رویداد: اشنای یا اقای جلال زارع و اقای بابایی
بدترین روز: فوت پدربزرگم
بهترین روز: از سر گیری ارتباط مجدد با سید سجاد
بهترین آشنایی: شروع رفاقت با عرفان کمندانی
رفیق ترین رفیق: مهدی رضاپور

بهترین هم خانه ای: عبدالرحمن شریفی,حمزه مرادی,صابر امیریان,سعید حسین پور,موسی بذرافشان و حامد پریانی

طنز پرداز ترین: حمزه مرادی

عدالتخواه ترین: بین این دو گزینه مردد بودم(جلال عباسیان/امیرحسین ثابتی)

بهترین مداح:  بین این دو گزینه مردد بودم(کربلایی یوسف زندیه/کربلایی علی اصغر یعقوبی)

بهترین فوتبال: رئال و منچستر


از ملایر تا گودین!!

عجب هفته ای بود این هفته!!

کل ایران رو توی این هفته گذاشته دور زدم مثل مرد!!

چه مسیری بود این مسیر:ملایر-اصفهان-کاشان-اصفهان-قم-تهران-ساری-آذربایجان-کنگاور-گودین-کرمانشاه و...

من دقیقا بین 10 شهر جابجا شدم و چقدر خسته ام...

خیلی اتفاقات قشنگی برام افتاد، مطمئنا در مورد چیزهایی که دیدم که چندتاش واقعا برام جالب بود بعدا بیشتر می نویسم؛

1- تهران روز پنج شنبه که رفتیم بهشت زهرا، خیلی برام جالب بود به خصوص سوال یه دختر بچه که از مادرش پرسید؛

دختر: ماما چرا سنگ قبر شهید چمران بجای اینکه اسمش رو بنویسه، پرچم ایرن رو کشیده؟

مامان: ... - این قدر جواب ناامید کننده بود که نمی خوام بگمش ولی عجب سوالی پرسید! بعدا در مورد همین یکی بیشتر خواهم نوشت-

2- امام جماعت مسجد جامع گودین که در مورد انقلاب صحبت کرد و دیدم یکی از اهالی روستا که قبلا مسئول بوده و نان و نمک جمهوری اسلامی رو خورده بود گفت که ما خیلی راحت ایران رو به دست آوردیم و برای به دست آوردنش زحمتی نکشیده ایم!!!

3-پیامی که از اداره آگاهی کرمانشاه برام آمد، یک پیام دو صفحه ای که 4 تا غلط داشت ولی در کل خبر خوبی بود که یکی از سارق هایی که من رو دزدیده بودند رو گرفته بودند!!

4-و بهترین خاطراتی که از این سفر برایم مانده از آذربایجان که پیشنهاد می کنم هر کسی در حد توانش تا می توانه یه سر به مناطق زلزله زده بزنه!!!

برای یه چند روزی می خوام برم جایی که هیچ بنی بشری نرفته تا مدتی خبری ازم نیست ...

و درود بر رضا ترابی، دارم میرم به آخرین قولی که بهت دادم عمل کنم!!

همیشه پای یک ظن در میان است2

     امروز امتحان داشتم اصلا هم سر کلاس نرفته بودم تازه 3 روز قبل از امتحان فهمیدم که استاد آقا ست!!-نمی دونم چرا فکر می کردم استاد خانمه!- ولی از بس که از دست حرکت این دوستم ناراحت شدم تنها چیزی رو که دیدم می تونم خودم رو باهاش سبک کنم فضای مجازیه!

     قربون خدا برم ادعامون اینه که شیعه علی هستیم، علی با خداش راز و نیاز می کرد سرش رو تو چاه فرو می برد و من با وبلاگم، خدا آخر عاقبتم رو به خیر کنه!

     مجبور شدم برای ایشون بنویسم:

    -خلاصه- با حساب نمره شما من مشروط علمی شدم و ترم بعد هم بهم واحد ارائه نمی شه ولی با افتخار سرم رو بالا می گیرم و می گم استاد حق التدریسی بود و با هم لج کرد شاید هم جرات و توان مقابله با هجمه هایی که علیه من وارد می کنند رو نداشت و ...

     دیدم بلافاصله برام فرستادند که:

     -دوست عزیز هیچ وقت شما رو مقابل خودم ندیدم که میگید توان و جرات مقابله باهاتون رو ندارم؟من برای شما فرصت دفاع قائلم/ ای کاش همه حرف ها دروغ باشند.

دیدم این بنده خدا مثل همون موقع ها قدرت تصمیم گیری نداره اون موقع یکی دیگه بهش تحمیل می کرد الان هم جو و فضا اجازه فکر کردن به ایشون رو نمی ده و نوشتم(متن پیام های خودم پاک شده اگه دقیق نمی نویسم ببخشید):

   -باز هم اشتباه می کنید و باز هم شما رو مقصر نمی دونم و این ناشی از فضای سنگین کنگره هست و بهتره بجای اینکه وقتتون رو با من هدر بدید به گزینه ای که می خواید رای بدید فکر کنید.

    این هم زندگی ما جالبه که من شب 5شنبه از ساعت 22تا 3 شب با دوستام سالن بودم و از اون طرفی ب خاطر اینکه تو ماشین جا نبود مجبور شدم برم جعبه عقب ماشین و تو مسیر برگشت به خوابگاه پلیس نمی دونم چرا به ماشین ما مشکوک شد و در جعبه رو که بالا زد ودید 2نفر هم تو جعبه هستند شکش بیشتر شد و ما رو بردند پاسگاه...

     پدر یکی از بچه ها که صاحب ماشین بود یه موقع رئیس اداره اطلاعات استان کرمانشاه بود و الان هم تو وزارت خونه بود با پدرش تماس گرفت و اون ها هم با یه غلط کردم آبدار ما رو آزاد کردند و حدود ساعت 5 صبح بود که برگشتیم خوابگاه تا نزدیک های ساعت 6 درب ورودی خوابگاه فاطمیه اول سعدی عکس گرفتیم و 7 بود که خوابیدم.

     من از همه جا بی خبر خوابیده بودم که با صدای پیامک این دوستم بیدار شدم و طبق معمول متهم بودم مگر اینکه عکسش ثابت بشه...

      البته بگم ها قبل از اینکه برم سالن من با 3نفر صحبت کردم ولی هرچه فکر می کنم چیزی نگفتم که بخواد این داستان شروع بشه...

      حالا داستان از کجا شروع شده بود؟ یه خانمی بلند می شه و تاکید می کنه که من انتخابات جاد ملایر رو قبول ندارم و از نظر من انتخابات این دفتر باطله و از تمامی طیف های داخل دانشگاه ملایر برائت می جویم.

     متاسفانه لحن ایشون اصلا لحن مناسبی نبوده و کسی که کمترین اصول سیاست رو هم بدونه کاملا متوجه هست که اینگونه صحبت کردن واستفاده از لغات اشتباه ست و حدس می زنم که شاید اون باعث سوء  تفاهم شده باشه احمدی نژاد از مردم اسرائیل برائت نجوئید که ایشون از طیف های داخل دانشگاه ملایر می جویند.

     دیشب هم مثل این سرخ پوست ها افتادیم جون هم نزدیک 6 ساعت تو خوابگاه فاطمیه رازقی 4 گذاشته بودیم دنبال هم وخدا به من رحم کرد چون از طبقه 3 از طریق پنجره داشتم می رفتم طبقه 2 که هیچی نمونده بود به درک بپیوندم و خیال همه رو راحت کنم.

     قبلا سعی می کردم از فضایی که توی اون بزرگ شدم دور باشم و بجای اینکه مردم آقازاده خطابم کنند خودم رو آقا صدا کنند ولی الان ترجیح می دم با همون آقا زاده ها باشم و خوش بگذرونم تا بیام جوونی خودم رو با یه سری سر و کله بزنم که تشنه ی قدرتند و برای به قدرت رسیدن هر کاری می کنند.

    عکس های مختلف رو معمولا توی یه وبلاگ خاص می ذارم برای اینکه صحبت هام رو اثبات کنم لینک عکس ها رو می ذارم

    --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت عکس ها از اونجایی که تو جمع پسرونه گرفته شده بود ترجیح دادم لینکش رو بردارم ولی هرکسی که خواست داخل اینترنت می تونه پیداش کنه!!!

از کربلا تا آذربایجان...

پارسال سنگین ترین سال زندگیم بود بدون شک و تردید و بهترین سال زندگیم که مطمئنا در آینده خیلی بیشتر از گذشته حسرت اون رو می خورم، خدا تو سال 90 بدجور بهم عنایت داشت طوریکه خیلی وقت ها فکر می کردم کل کار و بارش رو تعطیل کرده و بی کار، بی کار نشسته و فقط داره من رو نگاه می کنه یادم نمیاد تو این سال چیزی رو خواسته باشم که بهش نرسیده باشم از مادی و معنوی گرفته برو بالا...-البته یه چیز که از همه مهم تر بود خود اوس کریم به بعدا موکول کرد که اون هم از روی حکمت بود و جدا الان دارم درکش می کنم-.

سال 89 همین که از حج آمدم با خانواده برای یه سفر کاری رفتیم مشهد، پابوس امام رضا و تونستم برسم خدمت حضرت ماه-خوب یادمه که قبل از اینکه برسم خدمت آقا داشتم با بابک متین مسئول آموزش جاد ملایر صحبت می کردم- بعد از اینکه دانشگاه تمام شد چند روز با بچه های اردو جهادی رفتم روستای پری و بلافاصله عازم مشهد شدم و تو طرح ولایت شرکت کردم...

آخرین روز طرح بود جداً دل کندن از بچه های طرح یه طرف دل کندن از رضا ترابی و محمد علی محمدی خیلی برام سخت بود- البته خدا خیر یه نفر نده که بین من و محمد علی یه اختلاف انداخت- خیلی اذیتم می کرد.

یادمه که وقتی سردار نقدی آمد جلوی ایشان صحبت کردم از ایشون خواستم که برای بچه ها جاییزه سفر کربلا تخصیص بده، ایشون هم 15 جاییزه کربلا به بچه های طرح دادند که البته 5تا به خادم ها، 5تا به نفرات برتر آموزشی طرح و 5 تا هم قرار شد تو برنامه اختتامیه بین 2000نفر قرعه کشی کنند.

برنامه اختتامیه شروع شد هیچ وقت یادم نمیره- وقتی که از حج برگشتم کلا پشیمان شدم رفتم و هیچ وقت دیگه دوست ندارم برم مگه اینکه امام زمان ظهور کنه و حسرت کربلا ای که خیلی وقت بود تو دلم بود خیلی شدت گرفت و شعله اش از درون آتیشم می زد- اول برنامه پخش زنده شش گوشه رو نشون می داد آتیشم زد-اصلا دوست ندارم در مورد اون حس و حالی که داشتم بگم- مراسم قرعه کشی که شروع شد 15 تا از سادات رو برای قرعه کشی آوردند...

یکی از اون ها شماره 313 رو گفت، اسم 313 که اومد انگار بنزین ریختند روی آتیش زیر خاکستر وجودم، آقای امینی در مورد عدد 313 صحبت کرد وگفت که از استان همدان هست –داشتم دیوانه می شدم- گفت که از شهرستان ملایره –دیگه نمی تونستم تحمل کنم دقیقا یادمه که دیگه هیچ چیزی نمی شنیدم، محمد علی چند بار با چشم های پر اشک صدام زد زودتر برو تا دوباره قرعه کشی نکردن، بدنم کامل سر بود 1 دقیقه گذشته بود و اصلا متوجه نبودم که اسم من در اومده بود- رستگار دبیر جاد ایلام آمد زیر بقلم رو گرفت بلندم کرد برد اون جلو- دیگه اصلا نفهمیدم چه شد...

اصلا باورم نمی شد که امام حسین طلبید بعد از مراسم بچه ها گرفتندم رو سر و جابجا کردند...

برگشتم طرح استقبال بسیج و نمایشگاه دفاع مقدس رو که برگزار کردیم حضرت آقا اومد کرمانشاه که با من تماس گرفتند برای رفتن به کربلا، نمی تونستم دل از آقا بکنم و برم کربلا شرایط رو برای آقای پورمیرزایی توضیح دادم و نرفتم...

و باز حسرت کربلا تو دلم ماند و روز به روز شعله ش داشت آتیشم می زد...

نمی تونستم بی خیال کربلا بشم خیلی تلاش کردم برم ولی نشد...

پدربزرگم راستش دیگه مثل قبل نیست و ماشالله 102 سالشه قرار شد با همدیگه با هواپیما بریم نجف اون هم جور نشد... یعنی خورد به هم خورد...

محمد تقی اسدی قرار شد یه کاروان از طرف بسیج دانشجویی بوعلی ببرند کربلا، پیشنهاد داد که با هم بریم که به ذهنم رسید خوب می شه که بی افتم دنبال کربلا برای دانشگاه خودمون از وزارت خونه مجوز تردد 40 نفر از مرز رو گرفتم که بعدش محمود زارعی گفت که دارند یه کاروان می برند کربلا...

بی خیال قضیه شدم و برای رفتن داشتم آماده می شدم آخر های ماه رمضان بود و جداً کیفور از اینکه دیگه رفتنی شدم که زلزله آذربایجان بد حالم رو خراب کرد خیلی عصبانی شده بودم و کار از دستم نمی اومد، افتادم دنبال مرخصی که برای چند روز هم که شده برم آذربایجان ولی هرچه به این در و اون در زدم فایده نداشت...

کاری از دستم نمی اومد، حسین سعیدی نژاد رو هوا یه نظر داد که اردو جهادی ببریم تبریز، اما این دفعه تحت هیچ شرایطی دوست نداشتم این بار قید کربلا رو بزنم، حرکت بچه ها برای کربلا 10ام و حرکت اردو جهادی برای تبریز 10ام توی بد دوراهی بودم ولی مطمئن هستم که کربلای الان آذربایجان باشه. کل ارض کربلا یعنی تا تاریخ می چرخه هر لحظه کربلا هست و الان باید به آذربایجان رسید ...

امام حسین نمی دونم چه کار کردم که هر کاری که می کنم بیام کربلا نمی طلبی، امام حسین خودم بهتر از هرکسی می دونم که گناهکارم ولی برای استغفار باید فضاش محیا بشه این فضا رو برام آماده کن...

امام حسین آتیش بدی تو وجودم افتاده و تا شش گوشه را نبینم آرام نمی گیرم

آنقدر دور حرم سینه زنم تا بینم

کعبه شش گوشه شود آنگاه دلم محرم شد

از بچگی از نوشتن متن های ادبی بدم می اومده این رو هم اصلا دوست نداشتم اون طور بنویسم بخاطر همین پر از غلط غلوط ه تا حالا با این بی حوصلگی وبلاگ نویسی نکردم نه جمله بندی درستی، نه هیچ چیز دیگه دلم گرفته!!

متن نامه اعلام آمادگی بسیج دانشجویی دانشگاه ملایر برای اعزام نیروهای جهادی به مناطق زلزله زده

بسم رب المحیی الاموات و ممیت الاحیا

صبر به اندازه ی مصیبت فرود می اید...نهج البلاغه حکمت144

تکه ای از جانم وطنم، ایرانم ویران شد

استخوان های غیرتم لرزید، آذربایجان به خون نشست

هموطن از غمت غمگینم و برای التیام دردهایت گرمای دستانم را هدیه می دهم

     جان باختن هموطنانمان در زلزله ای که بار دیگر زنگ هشدار را برای مسئولین به صدا در آورد و هوشیار باش دوباره ای به مردم کشورمان داد، غبار غم به چهره ی تمام هموطنانمان نشاند و قلب های صیقل داده شده در ماه خدا را مالامال از اندوه کرد و دو صد منت خدای منان را که همچون موارد مشابه قبل سکینه الهی را بر قلب ملت مومن و انقلابی ایران نازل کرد که این چنین مردم توانستند تحمل این فاجعه را برخود هموار کنند.

     اما اینجانبان که از سوی مقام عظمی ولایت امام خامنه ای به عنوان افسران جوان جنگ نرم خطاب شده ایم و از ما خواسته شده با رصد فضای کشور در هر کجا نیاز به حضور بود حضور پیدا کنیم اکنون محو آثار فاجعه از چهره ی مناطق زلزله زده و نمایش الگوی ایرانی اسلامی در مدیریت بحران بر حوادث کشور را از اولویت های حال حاضر می دانیم ضمن ابراز همدردی با بازماندگان این حادثه ناگوار از مسئولین می خواهیم ضمن ایجاد مقدمات برای حضور گروه های جهادی این دانشگاه که کارنامه ای درخشان در سال های اخیر از خود به جای گذاشته اند، هماهنگی تامه را برای اعزام این بسیجیان جان بر کف به مناطق آسیب دیده به عمل آورند تا به مصداق آیه شریفه تعاونوا علی البر و التقوی در حد توان خود عمل کرده باشیم.

     باشد تا مسئولین و این جانبان در پس شب های قدری که مملوء از ذکر مولای مظلومان امام علی (ع) بود بتوانیم در حد توانمان با الگو برداری از سیره ی عملی آن حضرت در کمک بی شائبه به مردم عمل کرده باشیم.

 

و من ا... التوفیق

بسیج دانشجویی دانشگاه ملایر

 

 

 

رونوشت به:

     دفتر نهاد مقم معظم رهبری در دانشگاه  ملایر

     سپاه ناحیه ملایر

     دفتر ریاست دانشگاه ملایر

     معاونت فرهنگی اجتماعی دانشگاه ملایر